ایران ما
 
ایران همیشه جاوید

وقتی با دوستی برخورد می کنیم که مثل ما فکر نمی کنه .
وقتی با عزیزی مواجه می شویم که نظراتش ظاهراً کاملاً مخالف با نظرات ماست .

 وقتی با انسانی روبرو می شویم که خط بطلان بر اندیشه ها، باورها و اساسی ترین اصول اعتقادی ما می کشد .

به یاد این اثر بسیار ارزشمند از مارکوس رائتز بیفتیم :

شاید او هم به همان حقیقتی ناظر است که ما ناظریم! ولی از زاویه ای دیگر .
سعی کنیم علاوه بر شنیدن نظرات دیگران، زاویه دید آنها را هم دریابیم .

از این طریق خیلی راحت تر از گرفتاری در دام تعصب رهایی می یابیم .

از این طریق خیلی راحت تر به تفاهم می رسیم .
از این طریق خیلی راحت تر به حقیقت نزدیک می شویم .
فقط باید باور کنیم که ما هم به همه حقیقت آن گونه که هست آگاه نیستیم .

فقط باید باور کنیم که دو مفهوم ظاهراً متضاد ممکن است وجوه متفاوتی از یک حقیقت باشند .
که ما ارتباط بین آنها را نمی دانیم و به همین دلیل متضاد به نظر می آیند


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم مهر 1393 توسط سپهر

مردمی که فکرشان آزاد نیست هیچگاه آزاد نخواهند شد بلکه به وسعت تفکرشان قفسی دیگر را تجربه خواهند کرد...!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 توسط سپهر

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز
و دویدن که آموختی ، پرواز را
---------------------
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند
---------------------
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر
---------------------
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی
---------------------
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت
---------------------
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
---------------------
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
---------------------
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
---------------------
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
---------------------
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت
---------------------
و کمال معرفت آن است که
خودت را باور داشته باشی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 توسط سپهر
این روزها زیادی همه چیز را جدی گرفته‌ایم، زیادی به هر چیزی اهمیت می‌دهیم، هر چیزی زیادی اعصاب‌مان را تحریک می‌کند. بالغ بودن را همان جدی بودن تعبیر می‌کنیم. باور کرده‌ایم که بازتاب‌های متفکرانه و قضاوت‌های طولانی یعنی عقل.
‏یک بار جايی مهمان بودم که نقل مجلس از یک مقوله‌ي تلخ به مقوله‌ي ‏تلخ دیگر می‌گشت. بیماری، بزهکاری، عصبیّت، اقتصاد رو به افول، ‏وضع خطرناک محیط زیست؛ بی‌رحمانه بود. ناگهان مرد مسنی از پشت میز پرید بالا و داد زد: «وقت تفریح است!» ‏صد البته همه فکر کردند به کلی عقل از کلّه‌اش پریده. بیشتر کسانی که پشت میز نشسته بودند یاد ‏گرفته بودند تفریح را نادیده بگیرند و ارزش انگیزش آنی و شوریده‌وار را ‏فراموش کرده بودند.
‏ظاهراً اغلب ما نوعی زندگی قالبی و بی سروصدا را می پسندیم که در آن هیچ چیز از روال عادی خارج نشود. عدّه‌ي کمی زیستنی پرشور و غوغایی و پیش‌بینی‌ناپذیر را برمی‌گزینند. نمی‌دانم بر سر آن ‏خلق و خوی بازیگوش‌مان، آن اعجابی که روزهایمان را سرشار می‌کرد چه آمده است؟ از چه زمانی محفل‌های دوستانه منحصر به ذکر مصیبت شد؟ در واقع محض خاطر خودمان و آنان که دوست‌مان دارند، باید ‏هرازگاهی بی‌خیالی را پیشه کنیم. سنگینی بار دنیا، مهیب‌تر و بدبارتر از آن است که بتوان به دوشش کشید. اگر حمل کردن آن به قیمت کاستن از وزن خنده و شادمانی تمام شود، نباید زیر بارش رفت.

                                                                                               "لئو بوسكاليا"


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 توسط سپهر

 بارها از دوست‌داشتن گفتيم، تظاهر به دوست داشتن كرديم و كسي را دوست نداشتيم و بي توقعِ پاداش، مهر نورزيديم.

از مرگ ديگران در هرحادثه لرزيديم و حتي گريستيم اما با خود واگويه كرديم كه برما چنين مباد. شكر ايزد كه ما در ميان حادثه نبوديم.

كودكان زلزله را دست عطوفت به‌سر كشيديم و در كنارشان نشستيم و بر ويرانه‌هاشان چشم دوختيم و در انديشه ی استحكام خانه‌‌ي خويش برآمديم.

دختران فاحشه را نصيحت نموديم و دعوت به پاكدامني كرديم و همان دم در دل خويش با آنان زنا مي‌كرديم.

فقيران را به تقواي از خداوند دعوت كرديم و به معنويت بشارت داديم و تلاش خويش را براي بيشتر داشتن افزوديم.

بر قداست آسمان افزوديم و به سوداي ملكوت اشک شوق از خود وانموديم و زمين را به‌آشوبِ غارت كشانديم.

خدا و قديسان را حرمت نهاديم و خود و همسايه را بي‌حرمت كرديم. از خدمت به خلق گفتيم و به تدبير‌قدرت پرداختيم.

نان را، آب را، هوا را و زمين را، به شرط دين داري بر ديگري روا داشتيم، از آن رو كه دين را بهانه كرده بوديم. ديني از آن جنس كه خود مي‌گفتيم.

همه باهم رياكارانه نماز خوانديم، رياكارانه خداوند را ياد كرديم و يادمان رفته بود كه آنان را هم كه ما بيگانه با خداوند مي‌انگاريم، خداوند خود آفريده است.

همه‌ي الفاظ را كه از عصاي موسي هم اعجازگرتر بود به خدمت گرفتيم تا خويش را در پس آن الفاظ پنهان كرده باشيم، تا هوس خويش را به معجزه‌‌ي الفاظ برآورده سازيم.

همه نام‌ها كه براي برانگيختن زندگي بود، همه‌ي آن الفاظ كه آفرينندگي را به‌ياد مي‌آورد، آلوده به هوس‌ها شد.

آنگاه واژگان، سكه وسنگ شدند، سكه‌ها وسنگ‌هايي براي وزن كردنِ نان، تا هركه بيشتر و غليظ‌تر اين الفاظ را تكرار كند برخورداري بيشتري پيدا كند.

يكچند روزگارمان اين‌گونه گذشت.

اكنون چنان است كه انگار طشت از بام افتاده. آن سكه‌ها را ديگر ارجي نيست، آن سنگ‌ها را وزني نيست. الفاظ معجزه‌گر، بي حرمت شده‌اند. پوك و تهي شده‌اند. اگر هم به معنايي راه ببرند همان معنايي است كه در خويش پنهان كرده بوديم.

هوس‌هاي خويش را كه نام‌هاي عارفانه مي‌نهاديم اكنون برملا مي‌شوند. حالا هيچ كلامي نمانده كه حجابي بر عريانيِ ما باشد. چندان كه آوردن نام خداوند نيز عبث و بيهوده مي‌نمايد.

اين گونه بود كه ويران‌ شديم، اين گونه است كه ويران‌تر مي‌شويم. چه بيهوده سخن مي‌گفتيم، چه بيهوده سخن مي‌گوييم.

من آيينه‌اي دارم صادق‌تر از كلام شما، صادق‌تر از كلام همه‌ي مومنان. فرزندانِ خودم را مي‌گويم، فرزندان شما را مي‌گويم، نسل امروز را مي‌گويم.

                                                                                         " علی طهماسبی "


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 توسط سپهر

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند .

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند .

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند .

مارها رفتند و لک لک ها گرسنه ماندند

و شروع کردند به خوردن قورباغه ها .

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند .

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند .

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند .

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده بودند که برای خورده شدن به دنیا می آیند .

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی ماند.

اینکه نمی دانستند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!

                                                                                          

                                                                                              "منوچهر احترامی"

پی نوشت :

این داستان کوتاه اما پرمفهوم را می توان از دیدگاه  اجتماعی ، سیاسی ، نهلیستی(پوچ گرایی)و جبرگرایی مورد نقد و تحلیل قرار داد،  قورباغه هایی که برای خورده شدن زاده می شوند، اما تا آن زمان که  تسلیم سرنوشت محتوم خود نشده اند، دست به دامان بزرگ و کوچک برای رهایی از سرنوشت دردناک خود می کوشند. می توان تلاش آنان را ستود، اما گویا آن موجودات جوان و خام هنوز بر پیچ و خم دنیا و ناجوانمردی های آن آگاه نگشته اند. آنان که زمانی دست نیازشان را پذیرفتند، خود آفت جانشان گشتند. اینجاست که دیگر تشخیص دوست و دشمن برای قورباغه های جوان دشوار می گردد...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 توسط سپهر

گاه یک تصویر چقدر زیبا می تواند، مفاهیمِ عمیق فلسفی و معرفت شناسی را نشان دهد.
نظریه «عینک ذهن» کانت، همه تلاشش را کرده تا همین نکته کاریکاتور را توضیح دهد.
قصه ی این کرگدن، قصه ی ماست؛
ما شاخی جلوی چشمانمان نداریم که با آن، همه جهان را در دو طرفِ یک شاخ ببینیم
اما ذهنمان پر است از پیشفرض ها و پیش داوری ها...
همه ما تصور می کنیم که بی طرفانه قضاوت می کنیم و منطبق با واقع...ا
مثلِ همین کرگدنِ رئالیست!
مثل او تصور می کنیم، که میانِ همه جهان شاخی است زیبا
و جهان دو نیمه است: نیمی این سوی شاخ، نیمی آن سوی شاخ
غافل از اینکه به ذهنمان عینکی است، نادیده!
قضاوت، کار سختی است...ا
قضاوت در هر کاری...ا

                            

خدایا! به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم،
کمی با کفش های او راه بروم .                  

                                                   "دکتر علی شریعتی"


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390 توسط سپهر

شادیهای شما همان غمهای شماست که نقابش را برداشته است

و چاهی که خنده هایتان از آن میجوشد، همان است که از اشکهایتان پر شده است.

و چگونه جز این تواند بود ؟

هرچه قدر غم ژرفتر وجود شما را می کاود ،گنجایشی فراختر برای شادی خواهید داشت .

آیا سبوی شرابتان همان سوخته جانی نیست که از کوزه ی کوزه گران بیرون آمده است؟

وآیا آن عود که آهنگش جان را می نوازد همان چوبی نیست که دلش را با تیغ تیز تهی کرده اند؟

وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن تا ببینی که این  قلب همان است که تو را غمگین کرده بود

وهنگامی که غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که براستی در فراق آنچه قلبت را از شادی پر کرده بود گریه می کنی .

بعضی می گویند شادی از غم عظیمتر است ، بعضی میگویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد

اما من باتو میگویم  غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند

آنها با هم نزد تو می ایند و هنگامی که یکی از آنها در کنارت نشسته است،بیادآر که که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.

و همانا که تو چون دو کفه ترازو میان شادی و غم آویخته ای .

و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود .

واما وقتی خزانه دار هستی تو را برمی دارد تا زر و نقره خویش را بسنجد ، در آن هنگام بناچار دو کفه غم و شادی تو بالا و پایین می رود.

                                                                   "جبران خلیل جبران"


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 توسط سپهر
 

ماهاتما گاندی در بخشی از نوشته های خود با عنوان « چه هستم » می گوید : من نمی خواهم خود را در چهار دیواری خانه ام با پنجره های بسته زندانی کنم بلکه می خواهم اتاقم دارای پنجره های گوناگونی باشد که نسیم اندیشه ها و فرهنگهای گوناگون از آنها بر من بوزد اما به آنها اجازه نخواهم داد که من را با خود ببرند .

و اندیشمندی دیگر می گوید ذهن و اندیشه همانند چتر نجات است تنها زمانی مارا نجات می دهد که باز شود .

ذهن بستر و مخزن دریافت و نگهداری اطلاعات ، حوادث و خاطره ها ست که به مغز کمک می کند تا با دسترسی و تفکیک و دسته بندی و تجزیه و تحلیل آنها چراغ هدایت ما در زندگی باشد .

اما مادامی که این اطلاعات تنها با هدف پر کردن این مخزن صورت گیرد ذهن را فرسوده ، راکد و ناپویا باقی خواهد گذارد . و از این رو هدف آموزش و پرورش در جهان امروز متوجه باز کردن ذهن است نه پر کردن و بستن آن ( محفوظات کم ، معلومات و تجربیات و یقین و باورهای زیاد )

بهرحال کسی که تغییر می کند جهان را تغییر می دهد کسانی که تاب شنیدن و تحمل اندیشه های گوناگون را دارند اندیشه آفرین می شوند .

کسانی که در پارادایم های منحصر به فرد گرفتار نیستند ، جهان را توسعه می دهند . کسانی که برای ذهن خود برنامه ریزی می کنند و ذهن خود را از رکود گذشته خارج می کنند کسانی که حتی پارادیم های آینده را می سازند . و زندگی آنها تنها بر اساس کامیابی ها و افتخارات گذشته استوار نیست و آخرین حرف قبل از تقدیم شعر « زندانی» اینکه : «ملتی که تنها به گذشته خود افتخار می کند ، دیگر یک ملت نیست ، یک موزه است ».

بکوشیم ملت خود را از  موزه بودن خارج  کنیم.

زندانی

ذهن ما زندان است

           ما در آن زندانی

                          قفل آن را بشکن

                                       در آن را بگشای

                                                    و برون آی ازین دخمه ظلمانی

 نگشایی گل من

         خویش را حبس در آن خواهی کرد

                               همدم جهل در آن خواهی شد

                                        همدم دانش و دانایی محدوده خویش

و در این ویرانی

        همچنان تنگ نظر می مانی

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

                                 ذهن بی پنجره دود آلود است

                                                  ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه ای

            بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

           بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

 بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد

                بگشاییم کمی پنجره را

                              بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد

                                               و به مهمانی عالم برود

                                             گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی

           و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

 طعم احساس جهان را بچشیم

              و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای

ما به افکار جهان درس دهیم

                و زافکار جهان مشق کنیم

                                   و به میراث بشر

                                             دین خود را بدهیم

                                                      سهم خود را ببریم

 خبری خوش باشیم

               و خروسی باشیم

                        که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم

             و بکوشیم جهان

                        به طراوت و تسکین و تسلی برسد

و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی

        در ذهن زمان

                و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق

                                                          در قلب زمین

 ذهن ما باغچه است

                     گل در آن باید کاشت

                                    و نکاری گل من

                                          علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

                     کمتر از زحمت برداشتن

                                         هرزگی آن علف است

 گل بکاریم بیا

                تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن

نازنین ؛

          نازنین ؛

                     نازنین

                      هرگز آدم ، آدم نشود.

                                                                    " مجتبی  کاشانی "


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 توسط سپهر

 "یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ،  دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .

از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .

هنر نبودن دیگری !"

  پی نوشت :

              یکی از پرسشهای اساسی اینست  که چرا لازمه  بودن ما نبودن دیگریست ؟

چرا قادر نیستیم  بدور از تعصبات  سیاسی و فراتر از  مرزهای سیاسی  با هم  بیندیشیم و حاصل هم اندیشیهای خود را بمرحله اجرایی در آوریم  . چرا فقط آموختیم  مخالف حق هیچگونه  مداخله و حتی حق اظهار نظر را هم ندارد و از همه ابزارهای موجود برای حذف و نابودی او  بهره مببریم  . ما که روزی به اصالت فرهنگی و ملی خود می بالیم و روزی دیگر به آیین و شریعت خود مباهات می ورزیم  این آموخته ها را در کدامین مکتب آموختیم  ؟

مگر نه اینکه همه ما  مدعی هستیم که خواهان خدمت به مردم و  آبادانی کشور هستیم  پس چرا از همه ظرفیتها  و قوای  موجود بهره نمیبریم  و مصلحت جمع را فدای تنگ نظریها و غرض ورزیهای خود میکنیم . چرا باید شاهد رقابت در شرایط نابرابر باشیم و شایسته سالاری را فدای وابسته سالاری کنیم.

 "فرانتس فانون می گوید« هر انقلابی فرزندان خویش را می بلعد». جورج ارول  در کتاب مزرعه حیوانات با زبان رمان  و کرین برینتن در کتاب کالبد شکافی چهار انقلاب با آوردن شواهد تاریخی  از انقلاب های بزرگ جهان اثبات کردند انقلابات وقتی شروع می شوند همه همدیگر را «رفیق»، «دوسـت»، «برادر»، «اخوی» صدا می کنند و در نهایت همین ها یکدیگر را دشمن و دژخیم و منافق و اجنبی و فریب خورده می نامند و یکدیگر را نابود می سازند."

حال این سوال پیش می آید با حذف کردن و تخریب نیروهای باارزش از گذشته تا به امروز در آینده ای نزدیک چه کسانی قرار است سکاندار این کشور باشند  ؟ و یا چگونه مردم به سکانداران فعلی اعتماد کنند  ( زیرا وقتی از حیطه قدرت کنار روند قربانی دیگری خواهند بود) ؟ آیا دیگر کسی باقی می ماند ؟

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 توسط سپهر

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی خوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست.......

"خسرو گلسرخی"


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 توسط سپهر


بازهم نوروز دیگری از راه رسید

و بار دیگری ما ایرانیان در هر کجای این عالم و باهر دیدگاه ,مذهب و اندیشه ای
که باشیم و فارغ از هر تعلق قومی و منطقه ای در یک لحظه  مشخص و ثابت در کنار
آنانی که دوستشان می داریم و در زیباترین لباس و با لبی خندان به پاسداشت
میراثی کهن که با گذر از هزاره ها , کوله باری از بالندگی فرهنگی را برایمان به
ارمغان آورده است به سرور می نشینیم

و همگی ما در این لحظه زیبا  دشمنی ها و کینه ها را برای دمی کنار می گذاریم و
بهترین آرزو ها را آنچنان که دل خواستار آن است زیر لب زمزمه می کنیم و از
یکتای پاک می خواهیم

بیاییم با هم و در این گاه همدلی علاوه بر نیکی هایی که برای خود و دوستانمان
آرزو مندیم آبادی و سرفرازی میهنمان را هم بخواهیم و پیمان ببندیم که در سال
پیش رو برایش بکوشیم

در سالی که گذشت باز هم شاهد تخریب میراث فرهنگی و محیط زیست سرزمینمان بودیم
اما این بار بیایید در میان شور و خنده های این عید و زمانی که کودکان و
عزیزمان  را در آغوش محبت خویش به گرمی می فشاریم در گوششان  و دل خویش نجوا
کنیم  که میراث فرهنگی این سرزمین سند هویت ملی مان است و باید پاسبانانی
راستین برای این گوهرهای تکرار نشدنی باشیم و حفظ محیط زیست ضامن اساسی توسعه
ای پایدار و همیشگی است

تحویل سال لحظه زیبایی مملو از شور و شیرینی و شادی است و این شادی زمانی حقیقی
است که همگان از آن بهره مند باشند و سرزمینی داشته باشیم آباد و سربلند  که
مردمانش  از گوهر *دانایی*  , عشق به* زیبایی* , *امید* به فردا و *توانایی* در
برخورداری از آنچه لازمه یک زندگی آسوده است با بهره اند تا فارق از دشمنی ها و
دورویی ها بازو در بازوی هم بکوشند و از پای ننشینند پس چه زیباست که به *نام
ایران , به عشق ایران و برای ایران *بکوشیم تا سال پیش رو و سالهای پس از آن
اینچنین باشد

تا باد چنین بادا

هر روزتان نوروز

ایرانمان آباد

سال نو بر همه ایرانیان مبارک باد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 توسط سپهر
 

هیچ‌ وقت دقت کرده‌اید وقتی احساس خوبی درباره خود دارید، دیگران بهتر از همیشه به نظر می‌رسند؟ آیا این تغییر در مورد دیگران جالب توجه و حتی عجیب نیست؟‌ جهان بازتابی از خود ماست. وقتی از خود بیزاریم، از همه بیزاریم و وقتی به همین که هستیم عشق می‌ورزیم،‌ تمام جهان به نظر فوق‌العاده و دوست‌داشتنی می‌آید. پذیرفتن خود یا قبول خویشتن یکی از راه‌هایی است که انسان را در مسیر شاد زیستن و بهتر زیستن قرار می‌دهد. چگونه خود را بپذیریم؟

از اشتباهات خود بیاموزید
اشتباه‌ها ابزار یادگیری‌اند. هر بار که ندانم‌کاری می‌کنید، ‌فرصتی ویژه برای رفع عیب، رشد و یادگیری به دست می‌آورید. بنابراین لازمه رشد و پیشرفت می تواند چالش های موجود باشد.

هیچ‌کس کامل نیست
هر بخش از شخصیت شما مهم است و این شامل قسمت‌های بد شما هم می‌شود. اگر تصمیم بگیرید روی خود کار کنید و سعی کنید خود را کامل کنید،‌ این تصمیم خودتان است،‌ اما این را نه برای خشنود ساختن دیگران از خود، ‌بلکه به خاطر اینکه فرصت بیشتری برای آسودگی و آرامش داشته باشید انجام دهید .

از شکست نهراسید
شما با ترس از ارتکاب خطا یا شکست باعث انجام ندادن کارها می‌شوید. اگر خطر شکست و ارتکاب خطا را قبول کنید، ‌موفقیت بیشتری خواهید داشت. چون هراسی ندارید، دیگر اهمیتی ندارد اگر شکست بخورید. حتی می‌توانید آن را امری مثبت تلقی کنید،‌ چون می‌تواند فرصتی برای یادگیری و رشد و شکوفایی باشد. به جمله “شکست پلی برای پیروزی است” یک بار دیگر با دقت فکر کنید.

خود را بپذیرید
پذیرفتن خود باعث دوست داشتن خود می‌شود. معنی خود دوستداری سالم این است که ما اصراری برای توجیه خود و دیگران نداشته باشیم که چرا تعطیلات می‌رویم یا چرا تا ظهر می‌خوابیم. ما باید بتوانیم با هر کاری که به کیفیت و شادی زندگی‌مان می‌افزاید احساس راحتی کنیم. البته خود نظم بخشی لازم و ضروری است اما هدف از این نظم درونی هم باید به علت پاس داشتن خود و ارزش گذاری شخصی باشد.

در حال زندگی کنید
راه دیگر برای شاد زیستن که در احادیث دینی ما نیز روی آن تأکید شده، ‌زیستن در زمان حال است. صرف‌نظر از آنچه دیروز رخ داده و آنچه فردا ممکن است اتفاق بیفتد، حال جایی است که شما در آن ایستاده‌اید. از این دیدگاه، کلید شادی و خرسندی متمرکز ساختن ذهن بر لحظه حال است. آیا تا به حال به کودکان نگاه کرده‌اید که چقدر شادند؟ به نظر شما، دلیل آن چه می‌تواند باشد؟ ‌آنها تماماً خود را در لحظه حال غرق می‌کنند و درگیر فعالیت کنونی خود می‌شوند؛ این فعالیت می‌تواند تماشای یک سوسک، ‌نقاشی کشیدن، ‌ساختن یک قصر و یا هر چیز دیگر باشد. هر گاه در حال زندگی کنیم، ترس را از ذهن خود می‌رانیم. اساساً ترس مقوله‌ای است مربوط به حوادثی که ممکن است در آینده اتفاق بیفتد. این ترس می‌تواند چنان فلج‌کننده شود که انجام دادن هر عمل سازنده‌ای را برای فرد ناممکن کند. با این همه، ‌اگر به لحظه حال نظر داشته باشیم، که تمام دارایی ماست، هیچ مشکل بزرگی اصولاً وجود نخواهد داشت.
 
شاد بودن همیشه آسان نیست. شاید بتوان گفت شاد بودن می‌تواند یکی از بزرگ‌ترین مبارزات ما در صحنه زندگی باشد و گاه می‌تواند تمام پافشاری‌ها، انضباط فردی و تصمیماتی را که برای خود فراهم آورده‌ایم مخدوش کند. اما چون انسان افکار خود را برمی‌گزیند، الزاماً تعیین‌کننده میزان شادی‌های خود نیز هست. برای شادبودن باید بر افکار شاد تمرکز کنیم، اما ما غالباً بر عکس عمل می‌کنیم. اغلب تعریف‌ها و تمجیدها را ناشنیده می‌گیریم، اما حرف‌های نا‌خوشایند را مدت‌ها در ذهن نگه می‌داریم. شاد زیستن یک تصمیم است. خیلی‌ها چنان زندگی می‌کنند که گویی نباید اشتباه کنند، نباید خطر کنند و نبایدهای فراوان دیگر، ‌در حالی که زندگی کردن با خطاها و اشتباهات است که شیرین می‌شود.


نوشته شده در تاريخ جمعه ششم اسفند 1389 توسط سپهر

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي " كي" پرسيد:

اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند،

توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند،

همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند،

مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد.

هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند.

برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد،

گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند،

چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !

برای ماهی ها مدرسه ميساختند  وبه آنها ياد ميدادند

كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند

درس اصلي ماهيها اخلاق بود

به آنها مي قبولاندند

كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند

به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند

آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد

اگر كوسه ها ادم بودند،

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:

از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند،

ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان  شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند.

همراه نمايش، آهنگهاي مسحور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار

ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند.

در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت   كه به ماهيها می آموخت

"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"

 

                                                                                        "برتولت برشت"


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم بهمن 1389 توسط سپهر
برای کشف اقیانوس‌های جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید.- کشتی در بندر از امنیت کافی برخوردار است، اما کشتی‌ها برای این ساخته نشده‌اند.
- آفتاب به گیاهی حرارت می‌دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.
- چشم به منافع کوچک، مانع از انجام کارهای بزرگ می‌شود.
- رودها آوازشان را از دست خواهند داد اگر سنگ‌ها را از پیش راهشان برداریم.
- برای انسان‌های بزرگ، بن‌بستی وجود ندارد زیرا آنها بر این باورند که: یا راهی خواهند یافت، یا راهی خواهند ساخت.
- کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچک‌تر تقسیم کنیم.
- بر درخت زنده بی‌برگی چه غم              وای بر احوال برگ بی درخت!
- افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی‌دهند، بلکه کارها را به‌گونه‌ای متفاوت انجام می‌دهند.
- زندگی برگ بودن در مسیر بادی نیست، امتحان ریشه‌هاست!
- همواره بکوشید آنچه را دوست دارید به‌دست آورید وگرنه مجبورید آنچه را که به‌دست می‌آورید دوست داشته باشید.

                                                                                                  «شکسپیر»


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم دی 1389 توسط سپهر

هر کسی دوتاست و خدا یکی بود

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق  ورزد

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور

اما کسی نداشت ...

و خدا آفریدگار بود

و چگونه می توانست نیافریند

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود

و عدم گوش نداشت

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم

و حرفهایی است برای نگفتن ...

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا  برای نگفتن حرف های بسیار داشت

درونش از آنها سرشار بود

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم

جز خدا هیچ نبود

در نبودن ، نتوانستن بود

با نبودن نتوان بودن

و خدا تنها بود

هر کسی گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت ...   

                                                                                  دکتر علی شریعتی           


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم آذر 1389 توسط سپهر

 آرزو می‌کنیم، آرزوهای کوچک وبزرگ.آرزوهایی که گاه رنگ خیال می‌گیرند.


آرزو کردن را از کودکی آموختیم. جلوی در مغازه به پهنای صورتمان اشک می‌ریختیم و آرزو می‌کردیم که ‌ای‌کاش پدر و مادرمان این اسباب‌بازی را برایمان بخرند. وقتی کوچک بودیم بسیار آرزو می‌کردیم و زودتر از آنچه فکر کنیم از خیرش می‌گذشتیم و سراغ آرزوی دیگری می‌رفتیم.در کودکی می‌دانستیم که راه دستیابی به آرزوهای کوچک مان، گریه کردن است حال آنکه اکنون نمی‌دانیم از کدام راه برویم تا به آرزوهایمان برسیم.

 عده‌ای  می‌گویند که آرزو بر جوانان عیب نیست. اما اینکه گول می‌خوریم و مدام آرزو می‌کنیم پیامدهای خاص خودش را دارد.

در واقع آرزو می‌کنیم اما زمانی که بر آورده نمی‌شود ایراد را در آرزوهای خود نمی‌یابیم و شدیدا مایوس می‌شویم. غافل از این امر که آرزو کردن فوت و فن خاص خودش را دارد و مانند هر چه در این جهان هست، حساب و کتاب دارد.
هر آرزویی بدون پژوهش و تلاش ، به سرانجام نخواهد رسید
اما یک سؤال پیش می‌آید و آن این است که این آرزو کردن چیست که آدم‌های روزگار بر سر آن سر و دست می‌شکنند ؟  راستی شما چطور آرزو می‌کنید؟
آیا در راه رسیدن و نرسیدن، دلواپس آرزو هایتان می‌شوید؟ یا اینکه به‌خود می‌گویید، آرزوهایتان دچار تقدیر سرنوشت شده‌اند و می‌گویید که قضاو قدر جلوی آنها را گرفته‌اند تا بر آورده نشوند. چه بسا نمی‌دانید شاید اگر بر آورده شوند روزگارتان سیاه‌تر از پر کلاغ ‌شود.

گاهی آنقدر دنبال آرزوهایتان می‌دوید که یادتان می‌رود، زندگی مثل یک دیکته پرغلط است می‌نویسی و پاک می‌کنی. غافل از اینکه یک روز اعلام می‌کنند: وقت تمام شد! ورقه‌ها بالا...... یا که نه آرزوهای بزرگی می‌کنید و یادتان می‌رود آرزو‌های بزرگ آنقدر باید مقاوم باشند تا تیشه سخت روز گار آنها را از پای در نیاورد باید :به آرزوهای خویش ایمان بیاورید و آنگونه نسبت به آنها باندیشید که گویی بزودی رخ می دهند .
آیا شما نیز آرزو می‌کنید و تا زمانی که بر آورده نشود می‌ایستید و فقط به آرزویتان با نگاه مظلومانه‌ای می‌نگرید ؟ شما نیز هنوز در پیچ و خم آرزوها متوجه نشده‌اید که سقف آرزوهایتان را در چه حدی تعیین کنید؟ آیا آنقدر آرزوهایتان بزرگ است که حتی جرات بر زبان آوردن آن را نیز ندارید ؟ که راستی آرزو چیست و چه آرزویی بکنیم تا بر آورده شود؟
آرزو شاید آن چیزی که در سخت‌تر ین موقعیت ها فکر رسیدن به آن را در ذهن پرورش می‌دهیم و آنقدر به آن توجه می‌کنیم تا در همین لحظه، همین حال آن را بیابیم. حتی اگر یافتنش سخت باشد. حال با تمام هیجانی که آرزو کردن دارد، چه آرزویی بکنیم که وقتی به آن رسیدیم آنقدر خسته نباشیم که آرزویمان همه شورو شعف خود را از دست داده باشد.
از دوستی شنیدم که می‌گفت: هر روز آرزو می‌کردم. آرزو هایم را می‌گفتم و می‌نوشتم فکر می‌کردم فقط باید آرزو کنم.آرزو می‌کردم یکی پس از دیگری، جوری که آرزوهایم روی هم انباشته شده بود. آرزوهای اولم شاکی شده بودند و می‌گفتند از خیر ما بگذر ما که برآورده نمی‌شویم پس آرزوهایت را پس بگیر تا ما رها شویم.
اول فکر می‌کردم آرزوهایم خسیس هستند و خودشان نمی‌خواهند بر آورده شوند تا از قید و بند من رهایی یابند، اما نه گویی اشتباه می‌کردم، آرزوهایم از زیر کار در برو نبودند.این من بودم که آرزوهای بزرگی می‌کردم اما تلاش‌های کوچکی.می توانم بگویم اصلا تلاش نمی‌کردم. در واقع من تلاشی نکرده بودم فقط آرزوهایم هر روز مرتفع‌تر می‌شد و تلاش‌هایم روی زمین مانده بود.
فکر کنم دچار خواب غفلت شده بودم چراکه آرزوهایم هر روز بزرگ‌تر می‌شد و من در غفلت خویش غرق بودم.فکر می‌کردم اگر مدام آرزوهایم را تکرار کنم و دست به هیچ تلاشی نزنم حتما برآورده خواهد شد، اما اشتباه می‌کردم.

در واقع نه تنها من بلکه همه آدم ها باید سقف آرزوهایشان را تعیین کنند تا بتوانند چراغی به آن آویزان کنند و فراموش نکنند آرزوی هر شخصی وظیفه هدایت او را به‌عهده دارد و راه رسیدن به آرزو‌ها این است که به جای متکی بودن به شانس و اقبال برای رسیدن به آن برنامه‌ریزی کنیم.

چه بسا اگر برای آرزوهایمان در زندگی برنامه‌ریزی کنیم، هدفی می‌شود که آینده مان را رقم می‌زند و اگر درست آرزو کرده باشیم زندگی مان شیرین خواهد شد. به قول آنتونی رابینز آرزو ریشه حیات ماست، اگرچه این ریشه حیات، ما را به‌تدریج می‌سوزاند ولی همین ریشه مایه زندگی است.

از همین امروز تصویر زندگی آینده‌مان را فوق‌العاده ترسیم کنیم. ریشه حیاتمان را زیبا آبیاری کنیم. به‌خودمان قول دهیم آرزوهایی کنیم که تا حدودی برای دست یافتن آنها مطمئن باشیم و نگذاریم یاس و ناامیدی آنها را آبیاری کند.


نوشته شده در تاريخ شنبه یکم آبان 1389 توسط سپهر
در رویاهایم دیدم با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟ من در

پاسخش گفتم ، اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت :وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟

خدا پاسخ داد کودکی شان. اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند.

و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه سلامتی خود را از دست می دهند تا

پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند. اینکه با 

اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هر گز نمیمیرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز

زندگی نکرده اند. دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم . به عنوان

پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت بیا موزند که آنها نمی توانند کسی را

وادار کنند که کسی عاشقشان باشد. همه کاری که می توانند انجام دهند اینست که اجازه دهند

خودشان دوست داشته باشند.

بیا موزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول  

می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنهایی که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد

تا  آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که احساساتشان را چگونه باید 

نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست که فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند. من با خضوع

گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت: فقط بدانند که من اینجا هستم ، همیشه.

رابیندرانات تاگور 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم مهر 1389 توسط سپهر

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است .

                                                                رابيندرانات تاگور

                            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیا…
همان گونه كه هستي بيا دير مكن…
گيسوان مواجت آشفته
فرق مويت پاشيده.
بيا دلگير مشو
بيا همان گونه كه هستی
بيا دير مكن
چمن ها را پايمال كرده به سرعت بيا.
اگر چه مرواريد هاي گردنبندت بيفتد و گم شود.
باز بيا و دلگير مشو
از كشتزارها بيا،
تندتر بيا…
ابرهايي كه آسمان را پوشيده است مي بيني
در طول رود كه در آن ديده مي شود.
دسته پرندگان وحشي در پروازند.
بادي كه از روي چمن ها مي گذرد و هر آن شدت مي گيرد باد آن را خاموش خواهد كرد
چه كسي مي تواند ترديد داشته باشد كه به ابروان و مژگانت سرمه نپاشيده اي
زيرا ديدگان طوفانيت از ابرهاي باراني هم سياه ترند
اگر هنوز حلقه ي گل بافته نشده، چه مانعي دارد؟
اگر زنجير طلايت هم بسته نشده آن هم بماند
آسمان از ابر آكنده است دير شده همان گونه كه هستي بيا…
بيا فقط بيا…                                                                           

(بخشي از نامه ي رابيندرانات تاگور به همسرش)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم شهریور 1389 توسط سپهر

 انسان ها  به شیوه هندیان بر سطح زمین راه  می روند !
با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت...
در سبد جلو، صفات نیک خود را می گذاریم و در سبد پشتی، عیب های خود را نگه می داریم.
به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود، چشمان خود را برصفات نیک خود می دوزیم و فشارها را درسینه مان  حبس می کنیم.
در همین زمان بی رحمانه، در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند، تمامی عیوب او را می بینیم .
بدین گونه است که در باره خود بهتر از او داوری می کنیم، بی آن که بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به ما با همین شیوه می اندیشد.

    پائولو کوئیلو

                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به کرم سبز بیندیش بیشتر زندگی اش را روی زمین می گذراند , به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل و کالبدش خشمگین است .

می اندیشد :من منفورترین موجوداتم; زشت, کریه و محکوم به خزیدن بر روی زمین.

اما یک روز , مادر طبیعت از او می خواهد پیله ای بتند.کرم یکه می خورد ...پیش از ان هرگز پیله نساخته.گمان میکند باید گور خود را بسازد, و اماده ی مرگ شود.هر چند از زندگی خود تا ان لحظه ناخشنود است , به خدا شکوه می برد :خدایا, درست زمانی که سر انجام به همه چیز عادت کرده ام , اندک چیزی را که هم دارم, از من می گیری؟

خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند.چند روز بعد به پروانه ای زیبا تبدیل شده.می تواند به اسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش کنند .از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.

    پائولو کوئیلو      

                      ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صدفی به صدف مجاورش گفت:

در درونم درد بزرگی احساس میکنم ،

دردی سنگین که سخت مرا می رنجاند.

صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت:

ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست.

من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم.

ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.

در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید.

به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت:

آری ! تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایه ات در درونش احساس میکند مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.

                                                                  خلیل جبران


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم مرداد 1389 توسط سپهر
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگ